myminds free domainجامعه مجازی، شبکه اجتماعی، دوست یابی، دوستیابی، ثبت دامنه، ثبت دامین
هر چند از طریق دیدارهای تکی و راه های مدرن ارتباطی تقریبآ با همه در ارتباطیم منتها هیچ کدومشون به اندازه ی جمع بودن فیزیکی کل خونواده با حضور همه نمیشن.از همین الان منتظر شام دسته جمعي و كيك خوشمزه ی امشبم که دیدار ۵ تا عسلی خوبم که دلم براشون تنگ شده خوشمزه ترش خواهند کرد.دور هم بودن این پنجشنبه مون واسه جشن تولد باباست .ديگه جمع الان از دو برابر جمع قبلي كوچيكيامون هم گذشته.
بابای خوبم تولدت مبارک.
***************************************
بعدآ نوشت:این هم از جشن تولد بابا.شب بسیار خاطره انگیز و خوبی بود و تا ساعت ۲شب(همین الان که برگشتیم) دور هم بودیم و بسیار خوش گذشت.البته یکی از ۵ تا عسلیم جاش بسیار خالی بود.
میگن آدم وقتی بیکار باشه همه جور افکار میاد سرش با اینکه سرم به شدت شلوغه چند وقتیه یه موردی خیلی آزارم میده.هر چقدم میخوام بهش فکر نکنم نمیشه.
ترس از دست دادن عزیزام
که هر چند وقت یه بار چشمای منو خیس میکنن.ترس از آینده ای که نیومده و اتفاقی که نیفتاده.بیشتر هم وقتی پیش میاد که خاطرات مامان بزرگ خوبم یادم میاد یا عکسشو ببینم و صداش میاد تو گوشم.که هنوزم نتونستم با غمش کنار بیام.
شاید علت تو این باشه که خیلی خیلی به عزیزام وابسته م و از ته دل و خیلی زیاد دوستشون دارم.نمیدونم این افکار واهی و پوچ از کجا نشات میگیرن ؟!
با مردی كه در حال عبور بود برخورد کردم
اوو!! معذرت میخوام
من هم معذرت میخوام ,دقت نکردم
ما خیلی مؤدب بودیم ، من و این غریبه ,خداحافظی كردیم و به راهمان ادامه دادیم
اما در خانه با آنهایی كه دوستشان داریم چطور رفتار می كنیم
كمی بعد ازآنروز، در حال پختن شام بودم.دخترم خیلی آرام كنارم ایستاد همینكه برگشتم به اوخوردم وتقریبا" انداختمش با اخم گفتم: ”اه !! ازسرراه برو كنار“
قلب کوچکش شکست و رفت
نفهمیدم كه چقدر تند حرف زدم
وقتی توی رختخوابم بیدار بودم صدای آرام خدا در درونم گفت: وقتی با یك غریبه برخورد میكنی ، آداب معمول را رعایت میكنی
اما با بچه ای كه دوستش داری بد رفتار میكنی
برو به كف آشپزخانه نگاه كن. آنجا نزدیك در، چند گل پیدا میكنی .آنها گلهایی هستند كه او برایت آورده است.خودش آنها را چیده. صورتی و زرد و آبی
آرام ایستاده بود كه سورپرا یزت بكنه
هرگز اشكهایی كه چشمهای كوچیكشو پر كرده بود ندیدی
در این لحظه احساس حقارت كردم
اشكهایم سرازیرشدند.آرام رفتم و كنار تختش زانو زدم
بیدار شو كوچولو ، بیدار شو. اینا رو برای من چیدی؟
گفتم دخترم واقعاً متاسفم از رفتاری كه امروز داشتم
نمیبایست اون طور سرت
داد بکشم
گفت :اشکالی نداره من به هر حال دوستت دارم مامان
من هم دوستت دارم دخترم
و گلها رو هم دوست دارم
مخصوصا آبیه رو
گفت : اونا رو كنار درخت پیدا کرد م ورشون داشتم چون مثل تو خوشگلن
میدونستم دوستشون داری ، مخصوصا آبیه رو
آیا میدانید كه اگر فردا بمیرید شركتی كه در آن كار میكنید به آسانی در ظرف یك روز برای شما جانشینی می آورد؟
اما خانواده ای كه به جا میگذارید تا آخر عمر فقدان شما را احساس خواهد كرد.
و به این فكر كنید كه ما خود را وقف كارمیكنیم و نه خانواده مان
چه سرمایه گذاری
ناعاقلانه ای !!
اینطور فكر نمیكنید؟!!
به راستی كلمه
“خانواده“ یعنی چه ؟؟
با كمي مكث جواب داد :
گذشته ات را بدون هيچ تأسفي بپذير ،
با اعتماد ، زمان حالت را بگذران ،
و بدون ترس براي آينده آماده شو .
ايمان را نگهدار و ترس را به گوشه اي انداز .
شک هايت را باور نکن ،
وهيچگاه به باورهايت شک نکن .
زندگي شگفت انگيز است ، در صورتيكه بداني چطور زندگي کني .
پرسيدم ،
آخر .... ،
و او بدون اينكه متوجه سؤالم شود ، ادامه داد :
مهم اين نيست که قشنگ باشي ... ،
قشنگ اين است که مهم باشي ! حتي براي يک نفر .
كوچك باش و عاشق ... كه عشق ، خود ميداند آئين بزرگ كردنت را ..
بگذارعشق خاصيت تو باشد ، نه رابطه خاص تو با کسي .
موفقيت پيش رفتن است نه به نقطه ي پايان رسيدن ..
داشتم به سخنانش فكر ميكردم كه نفسي تازه كرد وادامه داد ... :
هر روز صبح در آفريقا ، آهويي از خواب بيدار ميشود و براي زندگي كردن و امرار معاش در صحرا ميچرايد ،
آهو ميداند كه بايد از شير سريعتر بدود ، در غير اينصورت طعمه شير خواهد شد ،
شير نيز براي زندگي و امرار معاش در صحرا ميگردد ، كه ميداند بايد از آهو سريعتر بدود ، تا گرسنه نماند .
مهم اين نيست كه تو شير باشي يا آهو ... ،
مهم اينست كه با طلوع آفتاب از خواب بر خيزي و براي زندگيت ، با تمام توان و با تمام وجود شروع به دويدن كني ..
به خوبي پرسشم را پاسخ گفته بود ولي ميخواستم باز هم ادامه دهد و باز هم به ... ،
كه چين از چروك پيشانيش باز كرد و با نگاهي به من اضافه كرد :
زلال باش ... ، زلال باش .... ،
فرقي نميكند كه گودال كوچك آبي باشي ، يا درياي بيكران ،
زلال كه باشي ، آسمان در توست .
هیچوقت نگذارید زبانتان از افکارتان جلو بیفتد پس گاهی حرفت را بخور تا خورده نشوي.
| خوشتر از فکر می و جام چه خواهد بودن | تا ببينم که سرانجام چه خواهد بودن | |
| غم دل چند توان خورد که ايام نماند | گو نه دل باش و نه ايام چه خواهد بودن | |
| مرغ کم حوصله را گو غم خود خور که بر او | رحم آن کس که نهد دام چه خواهد بودن | |
| باده خور غم مخور و پند مقلد منيوش | اعتبار سخن عام چه خواهد بودن | |
| دست رنج تو همان به که شود صرف به کام | دانی آخر که به ناکام چه خواهد بودن | |
| پير ميخانه همیخواند معمايی دوش | از خط جام که فرجام چه خواهد بودن | |
| بردم از ره دل حافظ به دف و چنگ و غزل | تا جزای من بدنام چه خواهد بودن |
خدایا شکرت.
دعا کنید.
<<هوالشافی>>
خدایم از ته ته ته ته دلم میگم:
همه چیزو با خوبی و سلامتی و امید بگذرون.
روز اول عید فرصت آپدیت پیدا کردم و کلی تایپ کردم ولی نمیدونم سایتایی
که رو میز کارم باز بودن ویروسی بودن یا کامپیوتر از قبل ویروسی بود که
همشون پرید و هر چی که باز بود کلوز شد.نوشته بودم عیدتون مبارک الانم عیدتون مبارک البته با تاخیر.بعدشم از رفتنم به آرامگاه نوشته بودم.کاری
پیش اومده بود که با بابا رفته بودم سمت پل آخوند آباد.دلم هوای عزیزای
اون دنیاییمو کرده بود!به بابا گفتم میبری آرامگاااااااااااه؟بابا هم که
انگار از قبل منتظر پیشنهاد من بود و بدون چون وچرا رفت! قبلآ یادمه که یه
بار با اصرار رفته بودم(در کل علتشو نمیدونم ولی چندان موافق رفتنم
نبودن).اول از همه رفتیم پیش خاله جون مهربونم که امکان نداشت وسیله ای
بخرم و تو راه اول نرم به خاله نشون ندم!وقتی اسمشو رو سنگ دیدم
داغوووووون شدم.جاتون خالی گریه ای کردم که سبک سبک شدم!نشستم کنارش!اولین
کسی بود که رفته بودم عیددیدنیش !خیلی نشستم اما اینبار از اسکناس نوی 50
تومانی (عیدی)خبری نبود.اشکام دست خودم نبود و اونقدر گریه کردم که نایی
واسم نموند.البته دروغ نگم هم دلتنگ عزیزام شده بودم هم دلم گرفته بود از
ناجوانمردیای دنیای امروز .کلآ دلم هوس 10و15 سال پیش رو کرده بود!وفات قدر گیجه ی77! همین دیروز بود که داشتیم سرود ترکمنی
دهه فجر رو با چارقد و لباس ترکمنی با اشک از دست دادنش تو مدرسه تمرین
میکردم.بعد سرزدن به چند آشنای دیگه یهو چشم افتاد به اسم استاد گرانقدر
زبانم که از لحن درس دادنش خوشم میومد و آخرین جلسه ی تدریسشون هم باما
بود و قرار بود جلسه ی بعدش امتحان بگیرن که جلسه ی بعدی در کار نبود!
صداشون همین الان هم تو گوشمه!بابا رو نگه داشتم و سر مزار ایشون هم فاتحه
ای خوندیم.سال وفات82! همیشه فکر میکردم شب که بشه میترسم وارد آرامگاه
بشم ولی اذان مغرب رو هم گفته بودن و دلم نمی خواست اونجا رو ترک کنم.مگر
نه اینکه همه ی ما اون هم اگر خدا قسمت کنه خونه ی آخرمون اونجاست!منزلگاه
نهایی ما اونجاست ولی چرا این همه بدی میکنیم؟تو راه برگشت به این رسیدم قدر همه چی رو وقتی از دستشون میدیم میدونیم!کاش
مامان بزرگ قانع و خوبم و بقیه خاله جونمها هم اینجا بود و حداقل هر از
گاهی میرفتم سر مزارشون!و دلم بیشتر آرام میگرفت!اومدم خونه وتا فردا صبحش
خوابیدم چون حالی برام نمونده بود.وقتی برمیگشتم دعا کردم که خدایا
امشب عزیزامو به خوابم بیار اما نیومدن! اونروز به مامان
میگم:"ماماااااااان من یعنی اینقد بدم یا اینقد از من بدشون میاد که خواب
هیشکدومشونو نمیبینم؟از چند سال پیش فقط یکی دو بار نا واضح و لحظه ای
دیدمشون!"مامان میگه"ما هم واضح و طولانی نمیبینمشون".اما لااقل تعداد
دیدنشون زیاده!گاهی وقتا شک میکنم به خودم که شاید دل من پاک نباشه یا
اینکه دوستم ندارن.روحشون شاد و یادشون گرامی.
نكند لحظه آخر به خود آييم
كه اي كاش غزل مي گفتيم
و به حسرت بنشينیم 